ورود

عضویت




Search - K2 Improved Search Plugin by Offlajn
جستجو -مجموعه ها
جستجو - تماس ها
جستجو - محتوا
جستجو - خبرخوان ها
جستجو - وب لینک ها
مکان شما:صفحه اصلی»معاد شناسی»طعم مرگ»داستان

داستان

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می فرمایند: در معراج به ملکی بر خورد کردم که نشسته بود و همۀ دنیا در مقابل دو زانوانش قرار داشت و در دستش لوحی از نور بود و آن را می خواند و بر راست و چپ خود اعتنایی نمی کرد؛

قیافه شخص اندوهگین را داشت. گفتم: « ای جبرئیل این کیست؟»

گفت:« او ملک الموت است که دائماً در حال قبض روح است.»

گفتم:«ای جبرئیل مرا نزدیک او ببر تا با او گفتگویی بکنم.»

امام باقر علیه السلام می فرمایند: روزی حضرت داوود علیه السلام نشسته بود و جوانی ژولیده نیز که بسیار به نزد آن حضرت می آمد حضور داشت و مدت طولانی در آنجا نشست، در این هنگام عزرائیل علیه السلام آمده و بر داوود سلام کرد و به آن جوان نگاه تندی کرد. داوود علیه السلام گفت: نگاه تندی به این جوان کردی؟

آورده اند که روزی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله نشسته بود و عزرائیل علیه السلام به زیارت ایشان آمد. حضرت از وی پرسید که ای برادر چندین هزار سال است که تو مشغول این شغلی و چندین هزار خلق را از جان جدا کردی و چندین هزار فرزند را یتیم کردی، آیا تا به حال دلت برای کسی سوخته؟عزرائیل علیه السلام گفت: یا رسول الله در این مدت دلم برای دو نفر سوخته است:

اصبغ بن نباته در یک روایت طولانی نقل می کند که خلاصۀ آن چنین است: زمانی که حضرت سلمان علیه السلام از جانب حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام والی مدائن بود، روزی مریض بود ( که با همان مریضی هم از دنیا رفت) و به زیارت اهل قبور آمد و بر آنها سلام کرد و بعد از سه بار مرده ای از داخل قبر جواب او را داد. سلمان به او گفت: ای مرده آیا از اهل بهشت هستی یا از اهل جهنم؟ گفت: از آنهایی هستم که عنایت الهی شامل حالم شده و از اهل بهشت هستم.

آیه الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، مؤسس حوزه علمیة قم، در موقع احتضار برای مرحوم آیه الله حاج آقا مصطفی اراکی نقل کردند: «در آن هنگام که در کربلا بودم و به درس و بحث اشتغال داشتم، شبی که شب سه شنبه بود در عالم خواب دیدم، شخصی به من گفت: ای شیخ عبدالکریم کارهایت را انجام بده که سه روز دیگر خواهی مرد.از خواب بیدار شدم و حیران به خود گفتم، البته خواب است، ممکن است تعبیر نداشته باشد. روز سه شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم، تا این که آن چه در عالم خواب دیده بودم از خاطرم رفت، روز پنجشنبه که تعطیل بود، با بعضی از رفقا به طرف باغ مرحوم سید جواد رفتیم، در آنجا قدری گردش و مباحثۀ علمی نمودیم تا ظهر شد،

حسین بن عون گوید: نزد سید بن محمد حمیری برای عیادت او در همان مرضی که با آن از دنیا رحلت نمود، رفتم؛ دیدم در حال جان دادن است و جمعیتی از همسایگانش که همه عثمانی مذهب بودند گرداگرد او جمع شده بودند.سید حمیری بسیار زیبا و جمیل بود، پیشانی باز و گشاده و گردن زیبا و بلند داشت. در آن حال یک نقطة سیاه مانند مرکب سیاه بر صورتش پیدا شد، و کم کم رو به زیادی گذاشت و تمام صفحة صورت را سیاه کرد.

معاویه بن وهب می گوید: یک سال با کاروانی به سوی مکه برای انجام حج حرکت کردیم، پیرمردی خداپرست و اهل عبادت همراه ما بود، ولی شیعه نبود (چون اطلاعی از آن نداشت) و نماز خود را در مسیر راه می خواند، او در یکی از جاهایی که توقف کرده بودیم بیمار شد. من به برادر زاده اش که در آنجا بود گفتم: کاش مذهب شیعه را به عمویت در این لحظات آخر عمر پیشنهاد می کردی، شاید خدا او را نجات دهد. همۀ همراهان گفتند: بگذارید آن پیرمرد به حال خود بمیرد؛زیرا همین حال که دارد خوب است ولی بردار زاده اش تاب نیاورد؛ سر انجام به پیرمرد گفت:

وقتی که فرعون و لشگریانش به دنبال حضرت موسی علیه السلام و پیروانش حرکت می کنند که آنها را گرفته و همه را از دم تیغ کین بگذرانند، حضرت موسی علیه السلام به کنار رود نیل رسیده، راه فرار هم نداشت، زیرا از اطراف، لشگریان او را احاطه کرده بودند و فقط به جلو راه داشت، آن هم رودخانه بود. حضرت موسی علیه السلام و پیروان او به آب زدند، آب شکافته شد، نیمی از آب این طرف و نیمی آن طرف بالا آمد و گلهای کف رود خانه خشک شد.

یکی از ظالمان بنی اسرائیل در خانۀ خود نشسته و با برخی از آشنایانش خلوت کرده بود، در این میان نگاهش به شخصی افتاد که درخانه اش وارد شد. بی تاب وخشمگین از جا برخاست و به او گفت: تو کیستی و چه کسی تو را به خانۀ من راه داده است؟ گفت: اما آن که مرا وارد خانه کرده مالک آن است، و من کسی هستم که حجاب مانع من نیست، از پادشاهان اجازه نمی گیرم و از سطوت و قدرت آنها بیم و ترس ندارم، و هیچ ظالم و شیطان شریری نمی تواند مرا از کار باز دارد.

مردی از بنی اسرائیل مالی جمع کرد، هنگامی که در آستانۀ مرگ قرار گرفت به فرزندانش گفت: اموالم را از نظرم بگذرانید. آنها اموال بسیاری اعم از اسب و شتر و برده و جز اینها را از معرض دید او گذراندند. هنگامی که به آنها نظر کرد اشک حسرت ریخت. ملک الموت وقتی دید می گرید گفت:چه چیزی تو را به گریه در آورده است؟ سوگند به آن که این اموال را به تو داده از خانه ات بیرون نخواهم رفت جز آن که میان جان و تنت جدایی بیندازم.

صفحه1 از4

تماس با ما

اصفهان، شهرک امیریه، خیابان هفتم، فرعی سوم، پلاک 7

03137800803 - 09131649893 - 09131036850

03137800803

 

 آپاراتسروشتلگرامinsta1

logo-samandehi